تبليغاتX
حضـــــــــرت عشـــــــــــــــــــــــق ::
حضـــــــــرت عشـــــــــــــــــــــــق
اثاث کشی... 

این وبلاگ به این آدرس منتقل شد...

 

 

www.gharare-shabaneh.blogfa.com

 

|+|
نوشته شده توسط دختر پاییز در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 18:28
خدایا خیلی دوستت دارم ... 
 

اگه دیدی بغض کردی ولی دلیل واسه گریه کردن پیدا نمی کنی

اگه دنبال جایی می گشتی که داد بزنی....

بدون دل خدا برات تنگ شده و می خواد صداش کنی.....

 

چهار ساله بودم که از دور و برم اسم خدا را مي شنيدم. کلمه ي جديدي که نمي دانستم چيست! فقط در جستجويش بودم.
مادرم مي گفت: خدا خيلي مهربان است. او هميشه مواظب توست. مواظب باش کار بدي نکني که باعث دلخوري اش شود. پس سعي کن هميشه خوب باشي. خدا بخشنده است.
توي کمد لباس قايم مي شدم و از مادرم مي پرسيدم: مامان خدا الان مرا مي بيند؟
مي گفت: هر جا که باشي مي بيندت.
اين بار لباس ها را دور خودم مي پيچيدم و مي گفتم: حالا چي؟
مي خنديد و مي گفت: حالا هم مي بيندت.
همان لحظه بود که خدا را پيدا کردم، در همان تاريکي کمد لباس. پيرزني مهربان با موهاي بافته و سفيد، مثل برف. درشت، چاق و پر قدرت. لباس مادربزرگ ها را به تن داشت با دست هايي توانا که در دست راستش چوب بزرگي بود. چهارزانو نشسته و نگاه مهربان و معصومش مرا مجذوب خود مي کرد.
خانه اش از چوب بود. از زمين خيلي فاصله داشت. از پنجره ي خانه اش که نگاه مي کردم، همه جا آبي بود. پر از آرامش. خانه اش با رنگ هاي خيلي زيبا تزيين شده ولي خيلي ساده و کوچک.
چقدر دوستش دارم. هميشه تا صدايش مي کنم در کنارم ظاهر مي شود، با همان فضاي آرام بخش. سرم را روي زانو هايش مي گذارم و او نوازشم مي کند، گاهي هم اشکهايم را مي بوسد. من نگاهش مي کنم و او هميشه به من لبخند مي زند، از ته دل مي خندم و گونه هاي شيرينش را مي بوسم. مرا در آغوش مي گيرد و آن لحظه مي دانم که از هيچ چيز نمي ترسم، هيچ وقت تنها نيستم.
ولي هيچ وقت حرف نمي زند، دوست دارد از بازي چشم هاي زيبا و پاکش همه چيز را بخوانم.چه احساس غريب و زيباييست. خدايا چقدر دوستت دارم. در کتابي خوانده ام: انسان خوشبخت کسي است که خدا را در درون خود دارد، و من چقدر خوشبختم.

 

 

خدايا !!!!!! قلبم تشنه نور و عشق توست ......
هر روز به افكار و آرزوهايم بيا ......
به رويا ها و خنده ها و اشكها يم بيا.....
از سر رحمت در فراموشي هايم بديدار شو ........
به عبادت و به كار و زندگي و مرگم بيا......
خدايا !!!!
از سرلطف و عشق بامن باش.......

 

وای چقدر زیباست نام خداوند ...... چقدردلنشین است با او بودن .... چقدر آرام است قلب من ...... خداوند حضور مبارکش را درقلب من عیان کرد.. اوست که در همه زندگی من حضور داره ... مراقب من هستش... و من بهش عشق می ورزم .... عشق به معنای حقیقت.... این رو بدونین که دو قدرت وجود ندارد . تنها یک قدرت است و آن قدرت خداست .. و موقعی که من به این حقیقت پی بردم یک احساس شادمانی به من دست داد ... شادی غیر منتظره !!!
همه کارها رو به خدا بسپارید که او همه مشکلات رو حل می کنه .. نزد خدا همه چیز ممکن می گردد . و همیشه این حقیقت رو درک می کنم که خداوند خیر خواه است ... او مهربان و پر از شکوه و جلال و عظمت است.. اوست که پناه من و همه کائنات است ... خداوند عشق است ...عشق مطلق !!!
دوستهای خوب ! برادرهای عزیز ! خواهرهای مهربان ! فقط وفقط با خدا باشیم ! به یاد خدا خداباشیم! به همه عشق بورزیم ! همه رو دوست داشته باشیم ! و ایثار کنیم .


 

Image hosting by TinyPic


خدا قدرت مطلق - کمال مطلق - عشق مطلق است ....
خدا عزیزم دوستت دارم .... باتمام عشق !!

 

******************

خدایا دوست دارم............. با تمام وجودم

پروردگار عزیزم

مرا به حال خود مگذار که محتاجتم

پروردگار مرا ببخش

مرا که سر تا پا گناهم

خدایا تو با سکوتت به من می فهمانی که عاشقی

عاشق بندگانت

هرکه را که عاشق باشد سکوت می کند

ولی من....

من هنوز عاشق نشده ام که بخواهم سکوت کنم

پس خدایا سکوتم را نیز از خودت می خواهم

فقط از خودت

پروردگار عزیزم

.........

بگو

با من حرف بزنم

بگو

.......

 

خدایا از خودم بدم میاد. تو چقدر صبوری و من...

خدایا از تو خجالت میکشم

موندم با چه رویی بیام سراغت

تویی که این همه نشانه از خود به جا گذاشتی و من کور شدم

هم کور هم نا شنوا

کاش زبان تو را می دانستم... کاش می دانستم

تا اینگونه ..... نگویم

خدایا نزار حرفام شعار بشه

خدایا نزار

تمنا می کنم... پروردگار من التماست میکنم

ببین چگونه صدایت می کنم... عاجز عاجزم

خدایا آنقدر صدایت کردم که دیگه صدایم در نمی آید

ببین

دارم داد می زنم.... ببین از ته دلم دارم صدات میکنم

پرورگارا ، فقط فقط یک اشاره ی کوچک

پروردگارا باز هم صبر می کنم ...باز هم

 

خدایا فقط یک چیزی ازت می خوام

از صمیم قلبم.....

                                 

                                        مرا به یقین برسان

 

|+|
نوشته شده توسط دختر پاییز در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:42
تنهاییام... 


می خوام که قسمت بکنم با یکی تنهاییامو


می خوام تو خلوت بخونم تنهای تنها خدارو


من از تموم زندگی تنهاییامو دوست دارم


می خوام که قسمت بکنم با خدا تنهاییامو

 


مهربانا:


سايبانی از جنس اشک و نياز می‌خواهم

 
تا سجاده دلم را در آن بگسترانم

 
و با دستان خسته قنوتم


از تو بخواهم


که بر وجود سردم

 
نور نگاهت را بتابانی

 
و گل های زيبای عشق و ايمان را

 
بار دگر در من تازه گردانی ...


 

 

|+|
نوشته شده توسط دختر پاییز در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 21:38
به نام خدای عشق... 

به نام خدای عشق شروع می کنم:

بسم الله الرحـــمن الـــــرحیم

اللهم صل علي محمد و آل محمد

ماه محرم الحرام،ماه عزای سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع) رو تسلیت عرض می کنم...

 

خدا اراده کرده بود که عشقو نقاشی کنه

می خواست به زخم عاشقا بازم نمک پاشی کنه

برای بوم نقشه هات کرب و بلا رو آفرید

با قلم موی قدرتش یه نقش دلربا کشید

اول نقاشی زدش نقشی به رنگ شور و شین

اول از همه کشید رو نیزه ها سر حسین

برا نماد دلبری صورت اکبرو کشید

نشون اوج بی کسی گلوی اصغرو کشید

زد قلم مو رو تو خون یه گوش پاره رو کشید

تو دست قاتل حسین یه گوشواره رو کشید

نقشی زدش به بوم خود ز اوج غربت نبی

به رنگ تیره ی غروب رنگ کبود زینبی

با چشمای ربابه گفت معنی اشک و گریه رو

صفحه ی آخرم کشید قد خم رقیه رو

خدا توبوم نقاشی عطر گل یاس و کشید

برای امضا زدنش صورت عباس و کشید

 

 

یادش بخیر با بچه های هیئت

رفته بودیم کرب و بلا زیارت

چه شوقی داشتیم همه پا برهنه

خسته ی راه بودیم و خیلی تشنه

چه حالی داشتیم بزنیم تو راهش

کرده بودیم به تن پیرن سیاهش

تا پرچم سرخ حسینو دیدیم

به سوی بین الحرمین دویدیم

یکی میگفت این حرم حسینه

اینجا مزار شاه عالمینه

یکی میگفت قسمت و سرنوشته

یکی میگفت اینجا خود بهشته

یکی میگفت میاد بوی گل یاس

یکی میگفت بریم به کف العباس

زل زده بودیم به ضریح نازش

هر کی پی حاجتشو نیازش

تبرکی آب حرم می خوردیم

دونه برا کبوتراش می بردیم

دردامونو پیش آقا رو کردیم

صحن ابالفضل رو ما جارو کردیم

شور می گرفتیم واسه بی بی زینب

توحرمش بودیم تا نیمه ی شب

برا رفتن چه غهما که نخوردیم

یادگاری تربتشو آوردیم

دل شده تنگ واسه ی کربو بلات

آقا برای صحنای با صفات

دعا بکن ما بچه های هیئت

مولا دوباره ما بیایم زیات

اونقده سینه میزنم تا پاک شه آینه ی دلم

یقین دارم یه روز میشه مصیبت تو قاتلم

|+|
نوشته شده توسط دختر پاییز در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 15:57